روزهایی که گذشت…

این گونه بوده ایم!

چند خطی برای شما

معرفی

من میلاد امیری، موسس پلتفرم لیدوماتریپ هستم. می خوام یه داستان واقعی، از به حقیقت پیوستن و شدن رو براتون بگم. داستانی از جنس باور، تلاش و تسلیم نشدن. برای شروع باید به ده سال قبل بریم، یعنی زمانی که پشت کنکوری بودم.
زماني كه كنكور دادم دو مسیر رو روبروی خودم مي ديدم. مسير اول تحصيل در رشته برق بود و من آينده ي شغليم رو تو اين رشته بسيار روشن مي ديدم. اما مسير دوم، خوندن رشته اي بود كه موجبات استخدام من رو تو شركت نفت فراهم مي كرد. خوب احتمالا همتون مي دونين اكثر كساني كه استخدام شركت نفت هستن، حقوق بالایی دارن و همين بيشتر من رو به قدم گذاشتن تو مسير دوم مي كشوند. با رتبه اي كه تو كنكور كسب كرده بودم، به راحتي مي تونستم تو رشته مهندسي ايمني و بازرسي فني شركت نفت، بورسيه دانشگاه صنعت نفت آبادان و اهواز بشم. ولي اين وسط چيزي بود كه من رو به مسير اول كشوند، و اون این بود که من از محدوديت و در چهارچوب سازماني بودن فراري بودم و كار روتين برام لذت بخش نبود..

 

تحصیل در رشته برق

بعد از مدتی کلنجار رفتن، قدم در مسير اول، يعني انتخاب رشته برق گذاشتم. اما زمانی که وارد دانشگاه شدم، تمام تصوراتم به هم ریخت. همه ی اون چیزی که تو رشته برق به دنبالش بودم، فقط یک سراب بود، البته برای من!!
با اینحال چهار سال دوران کارشناسی رو گذروندم و سال هاي آخر دانشگاه بود، مثل بقیه سردرگمی های قبل از فارغ التحصیلی رو داشتم. اما این موضوع برای من خیلی جدی تر بود. مدام از خودم می پرسیدم بالاخره می خوای چیکار کنی؟؟! از طرفی داشتيم براي جشن فارغ التحصيلي آماده مي شديم. می خواستیم یه جشن مفصل برای فارغ التحصیلی بگیریم و همکلاسیان و دوستان دنبال کسی بودن که برنامه ریزی های قبلش رو انجام بده و یه خداحافظی به یاد موندنی از همدیگه داشته باشیم. داشتن يك سري روحيات و توانايي ها در من باعث شد كه بچه ها، مديريت این جشن رو به من بسپارن.
شروع كردم به تفكيك تيم، منابع انساني ، برنامه ريزي، بودجه بندي ، پيدا كردن اسپانسر و…من هیچ پیش زمینه و تجربه ای در پیش بردن این مراسمات نداشتم و تمام کارها رو كاملا غريزي انجام می دادم. اونجا بود که به خودم گفتم مديريت هم مي تونه جذاب باشه!! این لحظات و تجربیات مثل روشنایی شمعی تو تاریکی بود و راهي جديد به اسم مديريت و تحصيل در رشته «ام بي اي» رو به من نشون می داد. اينطور شد كه من عطاي برق رو به لقاش بخشيدم و وارد دوره ي ارشد در رشته ام بي اي شدم.

شروع ارشد با MBA

وقتی تصمیم گرفتم «ام بی اِی» بخونم، اهدافم كاملا برام روشن بود . مي خواستم كسب و كاري و راه بندازم که با روحيات جنگنده ي من سازگاري داشته باشه و در عین حال بتونم کارآفرینی بکنم چون احساس می کردم اینجوریه که زندگیم معنادار میشه. من عاشق چالش ها و تجربيات جديد بودم و محدوديت چيزي بود كه من رو به شدت خسته و ناراضي مي كرد.
در اون زمان «ام بي اي» رو راهي براي كسب دانش لازم ، در جهت رسيدن به اهداف و روياهام مي ديدم. وقتي وارد دانشگاه تبريز شدم اولين كاري كه كردم، شبكه اي از ارتباطات رو تشكيل دادم. به اين صورت كه دانشجويان ورودي ٩٥ ام بي اي تبريز رو در يك گروه تلگرامي جمع كردم و حتي اين شبكه ارتباطي رو تا ساير دانشگاه ها هم گسترش دادم. همه این فعالیت ها ذخيره اي تجربي و انساني براي خواسته هاي فردي و تيمي ام بود كه قصد داشتم در آينده تشكيل بدم.
بالاخره کلاس ها شروع شد. من دوره ها و ساعات آموزشیم رو در کلاس های دانشگاه می گذروندم ولی مسئله ای بود که من رو آزار می داد. من اشتیاق زیادی برای شنیدن در مورد ايده ها، كار آفريني ها و راه اندازي كسب و كارهاي جديد داشتم ولي چيزي كه با آن برخورد كردم، تمايل استادان و دانشجويان دانشگاه تبریز به مدرك گرايي و مقاله نوشتن بود، برخلاف دانشگاهي مثل دانشگاه شريف. یکی از تفاوت هایی که بین محیط دانشگاه تبریز و شریف می دیدم این بود که بيشتر دانشجويان شريف يا در فكر ايجاد كسب و كار بودند و يا در يك استارت آپ به عنوان عضوي از مجموعه فعاليت مي كردند. من راه اول یعنی ایجاد یک کسب و کار رو انتخاب کرده بودم.

 

فعالیت های بیرون از دانشگاه

تصیم من این بود خارج از دانشگاه دوره هاي مختلفي رو بگذرونم. يكي از اونها دوره ی صادرات واردات و تجارت خارجي بود. يكي از دوستام كه اكثر اطرافيان من ميشناسنش و عقایدمون به هم نزدیک تر بود، بابك بود و تقريبا جز اون هيچكس ديگه اي از ورودياي ام بي اي دانشگاه اين فعاليت ها رو جدي نمي گرفتن! منو و بابك تو دوره تجارت خارجي فهميديم كه براي وارد شدن تو كار صادرات و واردات نياز به سرمايه بالايي هست، چيزي كه من و بابك نداشتيم. بايد تجربيات بيشتري كسب مي كرديم، بي تجربگي هم به اندازه بي سرمايگي كار رو براي ما سخت كرده بود، به فكراستخدام شدن تو يه شركت بازرگاني افتاديم.
ما نه جا رفتيم و از همه ي اون نه جا هم رد شديم! شرايط نا اميد كننده شد تا حدی که تجارت خارجی رو هم فراموش کردم. اما این هیچوقت پایان راه نبود. بازم دنبال ايده هاي جديد بودم، مي دونستم كه بايد کاری کرد و حاضر بودم براش بجنگم.

استارت برای استارت آپ

راه اندازي استارت آپ جزو آرزوهايي بود كه داشتم. نه اینکه فقط یه آرزو باشه، مي خواستم اون رو تبديل به هدف كنم و براي داشتن يه استارت آپ واقعي تو تبريز كه در مسير رشد قرار بگيره، همه تلاشم رو بكنم. اوايل برام كار سختي به نظر می رسید، تصور مي كردم سرمايه آنچناني ميخواد، مي خوندم و می شنیدم كه از هر ١٠٠ استارت آپ ، ٩٩ تاش با شكست مواجه ميشه و…
تو اين دوران از افكارم بودم كه بازار تبريز ٢٠١٨ هم داغ بود. و من اين سوال رو از خودم مي پرسيدم كه چطور مي تونم از تبريز ٢٠١٨ پول دربيارم؟ قرار بود مسافراي زيادي به اين مناسبت ، به تبريز بيان.ولي با توجه به شناختي كه داشتم ميدونستم تعداد هتل هاي تبريز پاسخگوي تقاضاي اين تعداد مسافر نخواهد نبود. عرضه كم مي شد و تقاضا زياد . براي ايجاد توازن بين عرضه و تقاضا، به فكر ظرفيتي كه اقامتگاه هاي مردمي داشتن افتادم. هر يك از شماها ممكنه يه طبقه از خونتون خالي و بلا استفاده باشه ، اتاق و يا سوئيت اضافي داشته باشين. من مي خواستم يه سايت بزنم و مشخصات اين اقامتگاه هاي خالي رو تو سايت ثبت كنم تا به صورت آنلاين توسط رزرو بشه. براي شروع نياز به كمك دوستانم داشتم. با هر كسي كه صحبت مي كردم ميگفتن اين كار سخت و نشدنيه ، حتي بابك. يك جورايي هم راست ميگفتن .ما تجربه ، دانش كافي ، سرمايه ، تيم خوب، دفتر كار و… نداشتيم.
مي دونستم ميشه انجامش داد ولي هيچ پاسخ دقيقي در جواب سوال هاي بابك كه ميپرسيد: چطوري ميشه؟؟ نداشتم. فشار روم زياد بود و نهایتا بيخيال اين قضيه شدم ولي موقتا!!

 

سفری که الهام بخش شد

من دانشگاه مي رفتم ، كلاسهاي فن بيان ، زبان بدن و… رو مي گذروندم ، تا زماني كه به خرداد ماه ٩٦ و تعطيلي هاي قبل از امتحانات رسيديم. فكر يه سفر خارجي كم هزينه به سرم افتاد. با محمدرضا، یکی از دوستانم، همسفر بودیم. مي خواستم تجربه اي جديد كسب كنم و سفر هم كه سفر بود، به يه انرژي جديد تو هوايي تازه نياز داشتم. اول به ترابزون تركيه رفتيم و مقصد بعديمون باتومي گرجستان بود.
در سفر به تركيه، دنبال هتل بوديم ، به معناي واقعي كلافه كننده بود. زبان بلد نبوديم و نمي تونستيم ارتباط برقرار كنيم، تو شهري كه هيچ جاييش رو نمي شناختيم و زبانش رو بلد نبوديم و توريست هم بوديم، تخفيف گرفتن از هتل دارا كاری سخت و حتی نشدنی بود. بالاخره بعد از چند بار جابجايي و غرولندهای فراوان ،واحدي كه نسبتا مناسبمون باشه رو پيدا كرديم.
اين تجربه باعث شد كه براي سفر به گرجستان روش رزرو آنلاين اقامتگاه رو امتحان كنم كه تا اتفاقات تركيه دوباره تكرار نشه.
از سايت بوكينگ ،یه واحد برای اقامتمون رزرو کردیم. اما شرایط رزرو برام عجيب و غير قابل باور بود. اول اینکه نيازي به پرداخت آنلاين نبود و مبلغ حضوری پرداخت می شد و دوم اینکه واحد انتخابی ما ٧٣ درصد تخفيف داشت. تصورمون اين بود كه به احتمال زياد وقتي به اونجا برسيم ، با دلايلي مانع از اقامت ما تو اون واحد ميشن و ما رسما سركاريم!!
اون شب ، ميزبان اون واحدي كه رزرو كرده بوديم به من پيام داد تا از اومدن ما مطمئن بشه. روش كار سايت بوكينگ به اين صورت بود كه اگه من اقامتم رو تو اين واحد كنسل می کردم، سايت بوكينگ به عنوان خسارت مبلغي رو به ميزبانِ ما كه يه خانوم بود پرداخت خواهد می كرد. من از ميزبان درخواست تخفيف كردم و اون هم گفت در صورتي بهت تخفيف ميدم كه رزروت رو كنسل كني و من به اندازه مبلغي كه سايت بوكينگ به عنوان خسارت پرداخت می کنه رو به شما تخفيف ميدم.
نحوه ی کار سايت بوكينگ توجهم رو جلب كرد .من مي تونستم تمامي مشخصات واحد رو تو سايت ببينم، تخفيف زيادي بگيرم و با ميزبان در ارتباط باشم. چيزي كه برام جالب بود تعهد زياد اين سايت در مقابل ميزبانانش بود. از طرفي باز هم نسبت به رزرو آنلاين كمي بدبين بودم. به همين خاطر دو واحد رو رزرو كرديم كه اگه مورد اولي سركاري باشه، حداقل يه واحد جايگزيني باشه.
واحد دوم هم متعلق به ميزبان قبلي ما بود. بعد از رزرو ميزبان متوجه شد كه ما براي دومين بار رزرو كرديم. بهم پيام داد و گفت: دركتون نمي كنم كه چرا اين كارو كردين! و من بهش پاسخ دادم که برای تخفيف بيشتر…
برام مثل يه بازي شده بود و مي خواستم بيشتر از كار سايت سردربيارم. اگه اقامت دوم رو هم كنسل ميكردم ، سايت به ميزبان خسارت پرداخت مي كرد و ما می تونستیم دوبرابر تخفيف بگيریم.
در سفرمان به باتومي، واحد رو از نزديك ديديدم، اقامت خوبي داشتيم و سفرمون پر از تجربه و اتفاقات خوب و چالش هاي متفاوت بود. اين رو بايد اضافه كنم كه به خاطر كاري كه كرديم خوشحال نبودم، اما تجربه اي بود كه از اون درس هاي زيادي آموختم و همونجا به درستيه كار سايت بوكينگ ايمان آوردم. سفر به باتومي و كار با بوكينگ ، تلنگري دوباره براي ادامه مسير كسب و كاري من بود. خواست من براي راه اندازي يك كسب و كار مثل خاكستر زير آتش بود كه وقتي از سفر باتومي به ایران برگشتم، شعله ور شد. سه ماه اول باز هم اين كلمات رو از دوستان و اطرافيان مي شنيدم : “نميشه”.
تصميم گرفتم به تنهايي شروع كنم. نه سرمايه اي داشتم و نه تجربه اي. هدفم اين بود كه سايتي رو براي يكي از ميزبان هاي تبريز بزنم و واحداش رو براي اجاره تو سايت قرار بدم. شروع كردم از سايت هاي مختلف شماره ميزبان هاي تبريز رو پيدا كنم و بهشون زنگ بزنم. هيچكسي حاضر به همكاري نبود و كار با سايت براشون سخت بود و به علت اينكه يه كسب و كار نسبتا جديدي بود اونطور كه بايد و شايد، جايي تو تفكراتشون نداشت.
تا اينكه با يكي از ميزبان هاي تبريز به اسم اميد آشنا شدم. اميد به شدت از اين طرح من استقبال كرد. چون خودش با سايتي كار مي كرد كه گاهي اوقات براي فرستادن مسافر به واحد اميد ، تا ٥٠ درصد ازش كميسيون مي گرفت و از اين روند ناراضي بود.

شروع با سایت های وورپرسی

با سايت ووردپرسي شروع كرديم .از قبل در مورد راه اندازي سايت ووردپرسي مطالعه كرده بودم. تمام هزينه هاي سايت با اميد بود و كار از من. بعد از چند روز با دانشي كه كسب كرده بودم سايت رو بالا آوردم. همکاری دو طرفه باعث می شد من خودم رو در مقابل اميد متعهد ببینم و كاري رو كه پيشنهاد شروعش رو دادم به پايان برسونم. چون من بهش قول داده بودم سايت رو تا اسفند و قبل از شروع سفرهاي نوروزي تحويل بدم.
اين كار براي من يك چوب دو سر طلا بود. اگر كار سايت و امید مي گرفت مي تونستم درآمدي از اين طريق داشته باشم و كارم رو در مقياس كشوري ادامه بدم. اگه شكست مي خوردم باز هم چيزي از دست نمي دادم و حداقلش اين بود كه كار با سايت هاي ووردپرسي رو ياد گرفته بودم.

 

شروع شب بیداری ها

ماه ها روي اين سايت كار كردم. دوستاني كه من رو مي ديديدن بازهم انرژي منفيشون رو از من دريغ نكردن. با چه اميدي داري اين كار رو شروع مي كني؟! تو كه فرق بين دامنه و هاست رو تا دو روز پيش نميدونستي!! تو هيچ شناختي روي بازار اين كار نداري و… اينها حرفهايي بود كه مدام مي شنيدم.
اما من هدفم كسب تجربه و شناخت بازار بود، حرفهاي هيچكسي رو نمي شنيدم و تمركزم روي كار و اهدافم بود. سال هایی که گذروندم به من یاد داده بود که در مقابل حرف ها و انرژی های منفی اطرافیان، باید کور و کر بود و ادامه داد.
شبانه روز تو خوابگاه روي سايت كار مي كردم، از تفريحات و خوابم زده بودم. مي دونستم كه با مطالعه و آزمون خطا مي تونم كارهام رو پيش ببرم و حتي از كساني متخصص اين كار بودن ، جلو بزنم و همين اتفاق هم افتاد.
اطراف من افرادی بودن كه دانش سئو و ووردپرس داشتن. تلاش هاي مستمر من در اين زمينه ها ، باعث شد كه حتي از اونها جلو بزنم. تا جايي كه سوالاتي برام پيش ميومد كه پاسخي براش نداشتن. اين يعني من در زمينه كاري خودم پيشرفت كرده و به روزتر بودم.

 

وینتر ایز کامینگ

بالاخره ، سايت اميد و من با سختي زياد بالا اومد. اسفند ماه سايت ما صفحه يك گوگل بود و نيمه دوم اسفند، تمام واحد هاي اميد پر از مسافر بود. تا جايي كه مجبور شدم شماره اميد رو از سايت بردارم. چون تماس هاش به قدري زياد كه وقت پاسخگويي بهشون رو نداشت.
تو همون دوران بود که با اميد به مشكل برخوردم. اون حاضر به خريد سايتي كه با زحمات زياد به صفحه يك گوگل رسونده بودمش ، نشد و يه جورايي زير تمام قول و قرارهامون زد. تمام پولي كه من از اين سايت به دست آوردم حتي به يك تومن هم نرسيد. من موندم با زحماتی که احساس می کردم هدر رفته و زمانی که تلف شده.اما اشتباه می کردم.

 

عید به یاد موندنی

در اون زمان با دوستانم قصد سفر به كيش به رو داشتم اما از سفر جا موندم. من براي اين سفر، روي پولي كه قرار بود بابت طراحي سايت اميد به دست بيارم، حساب كرده بودم و اون حاضر به خريد سايت نشده بود، پس سفر بی سفر!
به شيراز برگشتم. زمان سال تحويل بود، همه ي اتفاقات گذشته از جلو چشام رد ميشدن و ناراحت بودم. تمام شب بيداري ها، دوندگي ها و تلاشم براي يادگيري سئو و ووردپرس تو نظرم رنگ باخته بودن. با خودم ميگفتم اين بود بازار ميلياري سئو؟؟ احساس مي كردم همه ي تلاشهام بي فايده بوده و زمانم رو بي جهت براي پيشرفت تو اين بازار، از دست دادم . افكار نااميدانه ، پشيماني از گذشته و نگراني از آينده ذهن من رو پر كرده بود.
شب اول فروردين بود كه من به جاي شماره اميد ، شماره خودم رو تو سايت قرار دادم و خوابیدم.
دوم فروردين ٩٧ وقتي از خواب بيدار شدم و داشتم گوشیم رو چک می کردم. تو اون لحظه هیچی من رو به اندازه ی چیزی که رو صفحه گوشیم می دیدیم خوشحال نمی کرد. من اونروز ١٧ تماس از دست رفته از نقاط مختلف كشور داشتم. لحظه ای بود که از مدتها پیش منتظرش بودم، تلاشهام نتیجه داده بود و یکی از قشنگ ترین لحظات زندگیم بود. گوشیم زنگ می خورد ازسر شوق همه تماس ها رو جواب می دادم و عذرخواهی می کردم و می گفتم واحدام پر هستن. جالب این بود که میزبان ها باهام تماس می گرفتن و می خواستن واحدشون رو تو سایت ثبت کنم. چند واحد جدید به سایت اضافه کردم و تا روز آخر عید همه این واحد ها پر بودن. با این اتفاقات انگیزه ای بزرگ رو در وجودم حس کردم و لیدوماتریپ در ذهن من متولد شد.

 

اتفاقات بعد از عید 97

بعد از عید، امید دوباره می خواست برای همکاری دوباره باهام مذاکره کنه. دیگه خبری از تمسخرها و نگاه های متعجب همکلاسی ها و دوستانم نبود. اونها متوجه شده بودن بالاخره تلاشهام نتیجه داده و می خواستن از کارم سردربیارن. از طرفی برای فعالیت کشوری اعتماد به نفس و تجربه کافی رو به دست آورده بودم. می دونستم راه پرپیچ و خمی پیش رو شروع کردم، شروعی برای زندگی سختی ک هر کارآفرینی داره…

تشکیل تیم چهار نفره

تیم اولیه ما با چهار نفر تشکیل شد. هدفم این بود که با یک استراتژی مشخص، فعالیتم رو در سطح کشوری ادامه بدم. من سرمایه کافی نداشتم و البته صبرِ کافی! تو بعضی شرایط به جای راه رفتن، دویدم و حالا می خواستم به جای دویدن پرواز کنم. می خواستم هر چه سریع تر کل کشور رو بگیرم. تمام پولی که از عید و فروردین ماه به دست آورده بودم رو هزینه و واحد های جدیدی تو شهرهای جدید اضافه کردم.
عطش «خواستن» برای رسیدن به «اهدافم» در وجود من به قدری قوی بود که با همه تنهایی ها، بدون سرمایه با دانش کم و عدم شناخت بازار شروع کردم و حالا همه ی این هارو به اضافه ی یک تیم جدید که همراهم بودن، داشتم.
برای ثبت برند یک پلتفرم گردشگری هیجان زده بودم. قبل از همه باید سرمایه جذب می کردیم، اما هنوز آمادگی کافی برای جذب سرمایه نداشتیم.

 

…………ببخشید…… ادامه به زودی  ……